شخصیت‌های اصلی (قسمت اول: شرلوک هلمز)

او کامل‌ترین ماشین استدلال و مشاهده‌ای بود که جهان به خود دیده است.
دکتر واتسون، «رسوایی در بوهمیا»
در این بخش نگاهی خواهیم انداخت به اینکه چرا شرلوک هولمز یکی از شناخته‌شده‌ترین شخصیت‌ها در تمام ادبیات است. عوامل متعددی در این امر نقش دارند. پس از توصیف ویژگی‌های فیزیکی و شخصیت او، به ویژگی اصلی شهرت او، یعنی توانایی استنتاج درخشانش، خواهیم پرداخت.
در اینجا آرتور کانن دویل تا حدودی مدیون استادش دکتر جوزف بل است، همانطور که در فصل اول توضیح داده شده است.
در «اتود در قرمز لاکی»، اولین داستان هولمز، دکتر واتسون شرلوک هولمز را با قدی بیش از شش فوت، بسیار لاغر، با چشمانی نافذ و بینی‌ای باریک شبیه شاهین توصیف می‌کند. صدای هولمز بلند و گاهی اوقات گوش‌خراش بود. بعداً متوجه می‌شویم که چشمانش خاکستری بود و صورتی باریک و موهایی مشکی داشت. اکثر تصویرگران در طول سال‌ها، این تصویر از کارآگاه بزرگ را با وفاداری بازتولید کرده‌اند. اطلاعات بسیار کمی در مورد پیشینه هولمز برای ما آشکار شده است. بیشتر آنچه که ما می‌دانیم در کتاب «مترجم یونانی» روایت شده است. در این داستان، شماره ۲۴ از ۶۰ داستان، واتسون از فهمیدن اینکه هولمز برادری به نام «مایکرافت» دارد، شوکه می‌شود. معلوم می‌شود که هیچ‌کدام از هم‌اتاقی‌ها به دیگری نگفته‌اند که برادری دارند. همچنین متوجه می‌شویم که برادران هولمز از خانواده‌ای از ملاکان روستایی هستند. ریشه این خانواده به فرانسوی «هوراس ورنه» (۱۷۸۹-۱۸۶۳)، نقاش برجسته صحنه‌های نظامی (www.britannica.com) برمی‌گردد. واضح است که در پیشینه هولمز پول کافی برای حضور او در دانشگاه وجود داشته است. ما از کتاب «گلوریا اسکات» می‌دانیم که او به مدت دو سال در دانشگاه تحصیل کرده است.(شرلوکی‌ها بیش از ۱۰۰ سال است که در مورد اینکه هولمز در آکسفورد یا کمبریج یا حتی موسسه دیگری تحصیل کرده است، بحث می‌کنند.)
در کتاب «آیین ماسگریو»، واتسون هولمز را بسیار نامرتب توصیف می‌کند.

ظاهراً او سیگارهایش را در یک دیگ زغال‌سنگ و تنباکویش را در نوک یک دمپایی ایرانی نگه می‌داشت. مکاتبات او با یک چاقوی جیبی به طاقچه‌ی بالای شومینه متصل می‌شد. در اقدامی که یک حرکت میهن‌پرستانه تلقی می‌شود، او با شلیک حروف VR، به نام ویکتوریا رجینا، با استفاده از یک تپانچه به دیوار اتاق‌های خیابان بیکر، به ملکه‌اش ادای احترام کرد. اگرچه هولمز در داستان «درنده باسکرویل» به وضوح در مورد اتاق‌هایش خیلی وسواسی نبود، اما به عنوان فردی متعهد به نظافت شخصی توصیف می‌شود. شرلوک هولمز به ندرت ورزش می‌کرد (چهره زرد)، اما همچنان دونده خوبی بود (سگ باسکرویل) و وقتی تحت تعقیب بود، می‌توانست دو مایل بدود (چارلز آگوستوس میلورتون ). حادثه‌ای در داستان «گره خالدار» قدرت هولمز را نشان می‌دهد. دکتر گریمزبی رویلت وحشتناک، سیخ بخاری هولمز را خم می‌کند تا هولمز را با نمایش قدرت بترساند. پس از رفتن رویلت، هولمز کار دشوارتری را انجام می‌دهد و سیخ را به حالت عادی برمی‌گرداند. در داستان «تاج بریل»، هولمز ادعا می‌کند که «من انگشتان فوق‌العاده قوی‌ای دارم». در چندین داستانی که در مورد هولمز بوکسور می‌شنویم. او به واتسون می‌گوید که در دانشگاه بوکس می‌کرده . نظر واتسون این بود که هولمز یک بوکسور حرفه ای است. او هولمز را “یکی از بهترین بوکسورهای وزن خود” می‌نامد. در نشانه چهار ما از شرلوک در حال مبارزه در رینگ می‌شنویم.

دربان خانه بارتولومیو شولتو و از آشنایان هولمز در مسابقات جایزه‌دار است. هولمز به او سلام می‌کند: “آن آماتوری را که در شب جایزه‌ات چهار سال پیش سه راند با تو در اتاق‌های آلیسون مبارزه کرد، یادت هست؟” چندین بار استعداد بوکس او در کار کارآگاهی‌اش به کار گرفته شد. او در فینا بر یک «خشونت» خیابانی غلبه کرد و او را به بازداشتگاه پلیس تحویل داد. او توانست دو بار جوزف هریسون را «خاک» کند. هریسون بود که در «معاهده دریایی» پیمان را دزدید. جک وودلی در «دوچرخه‌سوار تنها» پس از جسارت به مبارزه با هولمز، مجبور به ترک آنجا شد. دویل به مسابقات مشت‌زنی بسیار علاقه‌مند بود. گفته می‌شود رمان موفق او، رادنی استون، به محبوبیت بوکس کمک کرده است. در سال ۱۸۹۵، او ۴۰۰۰ پوند حق امتیاز، ۱۵۰۰ پوند برای حقوق سریال بریتانیایی و ۴۰۰ پوند برای حقوق سریال آمریکایی برای رادنی استون دریافت کرد. مبلغ ۵۹۰۰ پوند در سال ۱۸۹۵ معادل بیش از ۳۰۰۰۰۰ پوند در سال ۱۹۹۵ بود . ثروت آرتور کانن دویل به دلیل تمام تلاش‌های نویسندگی او بود، نه فقط به خاطر داستان‌های هولمز. برخی ادعا کرده‌اند که هولمز فردی سرد و سخت‌گیر بوده است. این ادعا بر اساس چندین جمله از خود هولمز است. در کتاب «پنج هسته پرتقال»، هولمز می‌گوید: «من مراجعان را تشویق نمی‌کنم.» در کتاب «پای شیطان»، او می‌گوید: «من هرگز عاشق نشده‌ام.» در کتاب «اسکن» می‌فهمیم که او احساسات را منزجرکننده می‌داند. در واقع در کتاب «نشانه چهار» می‌گوید: «عشق یک چیز احساسی است و هر آنچه احساسی است، با آن عقل سرد واقعی که من بالاتر از همه چیز قرار می‌دهم، در تضاد است.» در او با افتخار اعلام می‌کند که «من از عقلم استفاده می‌کنم، نه از قلبم.» ویژگی‌های شخصی او، به ویژه ویژگی‌های خاصش که شرح داده شد، هولمز را به شخصیتی به یاد ماندنی تبدیل می‌کند. وقتی صاحبخانه‌اش، خانم هادسون، از او می‌پرسد که چه زمانی میل به غذا خوردن دارد، هولمز پاسخ می‌دهد: «ساعت ۷:۳۰ پس‌فردا». او وقتی مجرمی آزاد است، اصلاً حوصله غذا خوردن ندارد. بارزترین ویژگی او این «طبیعت دوگانه» بود . این ویژگی در هشت داستان ذکر شده است. واتسون این را در همان داستان اول، توصیف می‌کند. «وقتی که هیجان به سراغش می‌آمد، هیچ چیز نمی‌توانست از انرژی او فراتر رود؛ اما هر از گاهی واکنشی او را فرا می‌گرفت و روزها روی مبل اتاق نشیمن دراز می‌کشید و از صبح تا شب به سختی کلمه‌ای می‌گفت یا عضله‌ای را حرکت می‌داد.» یک مثال اغلب نقل شده از دوگانگی هولمز از کتاب «اتحادیه مو قرمزها» می‌آید. واتسون هولمزِ کارآگاه را با هولمزِ عاشق موسیقی در تضاد قرار می‌دهد.

«تمام بعد از ظهر او در صندلی نشسته بود، غرق در کمال خوشبختی، انگشتان بلندش را به آرامی با موسیقی تکان می‌داد، در حالی که چهره‌ی خندان و چشمان خواب‌آلود و بی‌رمقش تا حد ممکن شبیه هولمزِ کارآگاه، هولمزِ بی‌رحم، تیزبین و مأمور جناییِ آماده به کار بود.»

این جنبه‌ی دیگری از دوپنِ آلن پو است که کانن دویل آن را قرض گرفته و در اثر خودش گنجانده است. دوپن در اوایل رمان «قتل‌ها در خیابان مورگ» به عنوان فردی با «روحی دوبخشی» توصیف شده است. از آنجایی که نبوغ هولمز از جمله مهمترین عوامل موفقیت داستان‌ها است، بیایید نگاهی به چند نمونه بیندازیم که این جنبه از شخصیت را برجسته می‌کنند. در فصل اول، دیدیم که او چگونه چندین بار توانست رشته افکار واتسون را استنباط کند، همانطور که دوپن این کار را کرد.

به یاد بیاورید که وقتی “استمفورد جوان” هولمز و واتسون را معرفی می‌کند، اولین کلماتی که شرلوک هولمز به دکتر واتسون می‌گوید این است: “حالت چطور است؟ من متوجه شده‌ام که در افغانستان بوده‌ای.” واتسون پاسخ می‌دهد: “از کجا این را می‌دانستی؟”

رسوایی در بوهمیا اولین ماجراجویی پس از ازدواج واتسون با مری مورستان است که در داستان دوم، نشان چهار ، شرح داده شده است. واتسون که دیگر با هولمز در خیابان بیکر شماره ۲۲۱B زندگی نمی‌کند، برای ملاقات به آنجا می‌رود. هولمز اظهار می‌کند که می‌تواند بگوید واتسون به طبابت بازگشته است، اخیراً خیس شده است و یک خدمتکار دارد که دست و پا چلفتی و بی‌احتیاط است. دقت استنتاج‌های هولمز باعث می‌شود واتسون پاسخ دهد: «اگر چند قرن پیش زندگی می‌کردی، مطمئناً سوزانده می‌شدی.» در رمان «سازنده نوروود» ، هولمز به غریبه، جان هکتور مک‌فارلین، می‌گوید: «شما اسم خودتان را طوری گفتید که انگار من آن را می‌شناسم، اما به شما اطمینان می‌دهم که فراتر از حقایق آشکار، شما مجرد، وکیل، فراماسون و مبتلا به آسم هستید. من هیچ چیز در مورد شما نمی‌دانم.» همچنین موارد متعددی از توانایی هولمز در استنتاج‌های شگفت‌انگیز از پیش‌پاافتاده‌ترین اشیاء وجود دارد. در رمان «سگ باسکرویل»، هولمز و واتسون هر دو سعی می‌کنند از عصایی که دکتر مورتیمر شب قبل در خیابان بیکر گذاشته بود، هر چه می‌توانند استنباط کنند. نه هولمز و نه واتسون از زمانی که ملاقات مورتیمر را از دست داده‌اند، چیزی در مورد او نمی‌دانند. واتسون با استفاده از روش‌های هولمز برای «خواندن» عصا، نتیجه می‌گیرد که دکتر مورتیمر مرد مسن موفقی است و از زمانی که عصا هدیه‌ای از اعضای CCH بوده، مورد احترام بوده است. عصا قبلاً خیلی ضربه خورده است. برای مثال، حلقه آهنی ساییده شده است. واتسون همچنین نتیجه می‌گیرد که دکتر مورتیمر یک پزشک روستایی است که زیاد پیاده‌روی می‌کند. CCH حک شده روی یک نوار نقره‌ای به هانت محلی اشاره دارد که اعضای آن به پاس قدردانی از کار پزشکی مورتیمر، عصا را به او داده‌اند.
تحلیل هولمز تا حدودی متفاوت است. «واتسون عزیزم، متاسفم که بیشتر نتیجه‌گیری‌هایت اشتباه بوده است.» هولمز موافق است که «مورتیمر یک پزشک روستایی است که زیاد پیاده‌روی می‌کند. اما CCH مخفف بیمارستان چارینگ کراس در لندن است. این عصا هدیه‌ای بود که مورتیمر لندن را برای طبابت در روستا ترک کرد. هولمز با این استدلال که اکثر پزشکان حاضر نیستند از موقعیت خود در بیمارستان چارینگ کراس به خاطر شغلش در حومه شهر دست بکشند، نتیجه می‌گیرد که مورتیمر در واقع موقعیت پایینی در لندن داشته و احتمالاً چیزی بیش از یک دانشجو در آنجا نبوده است. بنابراین او انتظار دارد با یک پزشک جوان ملاقات کند، نه پیرمردی که واتسون پیش‌بینی کرده بود. هولمز همچنین ادعا می‌کند که مورتیمر یک سگ متوسط ​​دارد. این مورد آخر باعث خنده واتسون می‌شود. طبیعتاً وقتی مورتیمر برمی‌گردد، متوجه می‌شویم که هولمز توانست این استنتاج را از روی رد دندان‌های سگ روی چوب انجام دهد.

هولمز فرصت دیگری برای نشان دادن قدرت استنتاج خود در داستان «یخ» دارد. بار دیگر یک مشتری بالقوه چیزی را در اقامتگاه خیابان بیکر جا می‌گذارد. این بار یک پیپ است. هولمز واتسون را از شرمندگی ناشی از استنباط نشدن نجات می‌دهد و مستقیماً به تفسیر پیپ گرنت مونرو می‌پردازد. هولمز نتیجه می‌گیرد که مونرو مردی عضلانی، چپ دست، بی‌دقت، مرفه، با دندان‌های عالی است که برای پیپ ارزش زیادی قائل است. مبنای این نتیجه‌گیری‌ها این است که او به اندازه کافی قوی بوده که ساقه کهربایی پیپ را گاز بزند، اما بی‌دقت بوده که با نگه داشتن پیپ در نزدیکی یک جت گاز برای روشن کردن تنباکوی گران‌قیمت درون آن، موفق به زغال کردن آن شده است. اینکه مونرو برای پیپ ارزش زیادی قائل بوده، از این واقعیت مشخص می‌شود که او دو بار آن را تعمیر کرده است، هر دو بار با هزینه‌ای تقریباً برابر با قیمت خرید یک پیپ نو. هولمز در مورد ساقه کهربایی اظهار نظر جالبی می‌کند. سخنان او در نسخه‌های آمریکایی و انگلیسی YELL متفاوت است.

در کتاب «عینک دور طلا»، هولمز تحلیل درخشانی از عینکی که در دست مرد مرده پیدا شده است، ارائه می‌دهد. استنلی هاپکینز، کارآگاه اسکاتلندیارد که در داستان‌های شماره ۳۳، ۳۷، ۳۸ و ۳۹ ظاهر می‌شود، عینک‌ را به هولمز نشان می‌دهد. هولمز یک یادداشت دست‌نویس حاوی شرح مفصلی از صاحب آن را به هاپکینز شگفت‌زده ارائه می‌دهد. «به دنبال زنی خوش‌قیافه، خوش‌لباس و با لباسی زنانه. او بینی بسیار کلفتی دارد و چشمانش در دو طرف آن قرار گرفته‌اند. پیشانی‌اش جمع شده، نگاهی نافذ و احتمالاً شانه‌هایی گرد. نشانه‌هایی وجود دارد که او حداقل دو بار در چند ماه گذشته به عینک‌ساز مراجعه کرده است. از آنجایی که عینک‌هایش استحکام قابل توجهی دارند و عینک‌سازان زیادی هم نیستند، پیدا کردن او نباید دشوار باشد.» این موضوع هاپکینز و واتسون را چنان شگفت‌زده می‌کند که هولمز توضیحی برای آنها ارائه می‌دهد. چنین عینک‌های ظریف و گران‌قیمتی فقط متعلق به یک زن ثروتمند است. هولمز از تعمیرات انجام شده روی آسترهای چوب پنبه‌ای گیره‌ها نتیجه گرفت که او اخیراً دو بار به عینک‌ساز مراجعه کرده است. پهنای گیره‌ها به معنای بینی پهن بود. موقعیت لنزها نشان می‌داد که چشمانش نزدیک به بینی‌اش قرار دارند. هولمز پیشانی چروکیده، نگاه خیره و شانه‌های گرد را با نیاز به چنین عینک‌های قوی مرتبط می‌دانست.

آبی کاربونکل صحنه‌ای دارد که هولمز را در بهترین حالت قیاسی خود نشان می‌دهد. پترسن، یک مأمور، یک غاز کریسمس را پیدا کرده است. هولمز جمله جالبی در مورد ساقه کهربا بیان می‌کند.
و یک کلاه نمدی کهنه پس از حادثه‌ای در ساعات اولیه‌ی صبح روز کریسمس. غاز برچسبی دارد که روی آن نوشته شده “برای خانم هنری بیکر”.

روی کلاه حروف اول H. B. نوشته شده است. هولمز به واتسون
فرصتی می‌دهد تا کلاه را تفسیر کند. پاسخ واتسون: “من چیزی نمی‌بینم.” پس از اشاره به اینکه واتسون دقیقاً همان کاری را که هولمز انجام می‌دهد می‌بیند، شرلوک به تحلیل خود از کلاه هنری بیکر ادامه می‌دهد.

هولمز نتیجه می‌گیرد که صاحب کلاه بسیار روشنفکر است، قبلاً ثروتمند بوده، اما دیگر نیست. او قبلاً دوراندیش بود، اما نوعی عقب‌گرد اخلاقی نشان می‌دهد که احتمالاً به دلیل الکل است. همسرش دیگر او را دوست ندارد. او کمی عزت نفس خود را حفظ کرده، کم‌تحرک و میانسال است. موهایش را اخیراً کوتاه کرده و به آن کرم لیمو زده‌اند. جمله پایانی هولمز، «بعید است که او در خانه‌اش بنزین ریخته باشد»، باعث می‌شود واتسون پاسخ دهد: «مطمئناً شوخی می‌کنی.» اندازه بزرگ کلاه، هولمز را به این نتیجه می‌رساند که بیکر روشنفکر بوده است. در اینجا او ادعا می‌کند که سر بزرگ به معنای مغز بزرگ و در نتیجه «افزایش ظرفیت ذهنی» است. شرلوک وقتی کلاه بیکر را امتحان می‌کند و «درست روی پیشانی‌اش قرار می‌گیرد و روی پل بینی‌اش قرار می‌گیرد»، به نوعی ایده خودش را رد می‌کند. مطمئناً شرلوک هولمز از هنری بیکر توانایی ذهنی بیشتری دارد. این واقعیت که مفهوم «اتاقک مغز» که می‌تواند پر شود توسط الیور وندل هولمز تأیید شده است، ممکن است همان جایی باشد که دویل این ایده را به ذهنش رسانده باشد . این ایده به نظر هولمز در کتاب «استاد» برمی‌گردد که مغز انسان می‌تواند پر شود. این یک مسئله اندازه است و او نمی‌خواهد ذهنش را با حقایق بی‌فایده شلوغ کند. بنابراین وقتی واتسون به او اطلاع می‌دهد که زمین به دور خورشید می‌چرخد، هولمز اعلام می‌کند که تمام تلاش خود را خواهد کرد تا این واقعیت بی‌فایده را فراموش کند! از آنجا که کلاه بیکر گران‌قیمت است، اما از مد افتاده، هولمز نتیجه می‌گیرد که قبلاً پول داشته، اما دیگر ندارد.

دوراندیشی از این واقعیت آشکار می‌شود که بیکر برای محافظت از کلاه خود در برابر باد، یک محافظ کلاه خریده است. این قهقرا اخلاقی مشکوک است زیرا محافظ شکسته و تعویض نشده است.

در استدلالی که اکنون به عنوان تبعیض جنسیتی تلقی می‌شود، هولمز نتیجه می‌گیرد که خانم بیکر به دلیل اینکه کلاه بسیار غبارآلود شوهرش را برس نزده، دیگر او را دوست ندارد. پیش‌بینی‌های یک مرد میانسال کم‌تحرک با مدل موی جدید و کرم لیمو از لکه‌های روی آستر کلاه ناشی می‌شود. اینکه هنری بیکر تا حدودی عزت نفس خود را حفظ کرده است، برای هولمز از این واقعیت که بیکر سعی در پنهان کردن آن لکه‌ها داشته، واضح است. وجود پنج لکه پیه است که هولمز را به این نتیجه می‌رساند که بیکر هیچ بنزینی «در خانه‌اش» ندارد. هولمز مطمئناً شوخی نمی‌کرد و همه چیز درست از آب درآمد.

کریستوفر مورلی، محقق مشهور شرلوک، نظر قاطعی در مورد شایستگی‌های نسبی داستان‌های کریسمس دویل و دیکنز داشت. «من کاملاً جدی هستم وقتی می‌گویم که به عنوان یک داستان، یاقوت آبی یک اثر هنری بسیار بهتر از سرود کریسمس جاودانه است»

به عنوان آخرین مثال از خواندن اشیاء توسط هولمز، حادثه‌ای را در نظر بگیرید که در آن واتسون تصمیم می‌گیرد توانایی استنتاج هم‌اتاقی نسبتاً جدید خود را آزمایش کند. چالش واتسون: «من اینجا یک ساعت دارم که اخیراً به دستم رسیده است. آیا لطف می‌کنید و اجازه می‌دهید در مورد شخصیت یا عادات صاحب فقید آن نظر بدهم؟» هولمز ساعت را بررسی می‌کند و پاسخ می‌دهد:
«من باید قضاوت کنم که ساعت متعلق به برادر بزرگتر شما بوده است. او مردی با عادات نامرتب بود – بسیار نامرتب و بی‌دقت. او با چشم‌اندازهای خوب باقی مانده بود، اما شانس‌هایش را از دست داد، مدتی در فقر زندگی کرد، با فواصل کوتاه و گاه به گاه رفاه، و در نهایت، با نوشیدن، درگذشت.»

واتسون به شدت واکنش نشان می‌دهد.

«این کار تو شایسته نیست. من نمی‌توانستم باور کنم که تو به این روز افتاده باشی. تو در مورد تاریخچه برادر ناراضی من تحقیق کرده‌ای، و حالا وانمود می‌کنی که این دانش را به روشی خیالی استنباط می‌کنی. نمی‌توانی از من انتظار داشته باشی که باور کنم همه اینها را از ساعت قدیمی او خوانده‌ای!»

صحنه با جمله‌ای پایان می‌یابد که همه معلمان علوم باید آن را دوست داشته باشند:

«دکتر عزیزم، عذرخواهی من را بپذیر. به تو اطمینان می‌دهم که من حتی نمی‌دانستم که تو برادری داری تا زمانی که ساعت را به من دادی.»

«اما این فقط حدس و گمان نبود؟»

«نه، نه: من هرگز حدس نمی‌زنم. این یک عادت تکان‌دهنده است، که برای قوه‌ی منطق مخرب است.»

هولمز همانطور که با اشیاء این کار را می‌کرد، می‌توانست در مورد افراد نیز استنتاج کند. ما برای اولین بار در ابتدای ماجراجویی اول، می‌بینیم که چگونه او راه خود را برای رسیدن به راه‌حل شصت پرونده استدلال می‌کند. بازرس لستراد حروف RACHE را روی دیوار با خون پیدا کرده است. او متقاعد شده است که زنی به نام ریچل کلید حل پرونده است. با این حال، هولمز 20 دقیقه را صرف بررسی اتاق از هر زاویه با استفاده از ذره‌بین و متر نواری می‌کند. همانطور که آماده رفتن است، به بازرسان اسکاتلند یارد، لستراد و گرگسون، اطلاع می‌دهد که:

«قاتل مرد بود. قد او بیش از شش فوت بود، در اوج جوانی بود، پاهای کوچکی نسبت به قدش داشت، چکمه‌های زمخت و پنجه مربعی می‌پوشید و سیگار برگ تریچینوپولی می‌کشید. او به اینجا آمد.
به همراه قربانی‌اش در یک کالسکه چهارچرخ که توسط اسب کشیده می‌شد – با سه کفش قدیمی و یک کفش نو روی پای جلویی‌اش. به احتمال زیاد قاتل صورتی گلگون داشت و ناخن‌های دست راستش به طرز چشمگیری بلند بود.» هولمز در پایان می‌گوید: «راش کلمه آلمانی به معنای انتقام است؛ پس وقت خود را برای پیدا کردن خانم ریچل تلف نکنید.» در ابتدای داستان سوم، هولمز یادداشتی عجیب دریافت می‌کند:

«امشب، ساعت یک ربع به هشت، آقایی با شما تماس خواهد گرفت که مایل است در مورد موضوعی بسیار مهم با شما مشورت کند. خدمات اخیر شما به یکی از خاندان‌های سلطنتی اروپا نشان داده است که شما کسی هستید که می‌توان در مورد مسائل مهمی که به سختی می‌توان اغراق کرد، به شما اعتماد کرد.این گزارش از شما را از همه طرف دریافت کرده‌ایم. در آن ساعت در اتاق باشید و اگر مهمان شما ماسک زده باشد، اشتباه نکنید.» وقتی واتسون از هولمز نظرش را در مورد یادداشت می‌پرسد، پاسخ هولمز
تکیه او بر روش علمی را نشان می‌دهد:
«نظریه پردازی قبل از داشتن داده، اشتباه بزرگی است. به طور نامحسوسی فرد شروع به پیچاندن حقایق برای تطبیق با نظریه‌ها می‌کند، به جای اینکه نظریه‌ها را برای تطبیق با واقعیت‌ها تنظیم کند

نمونه دیگری از تعهد هولمز به روش علمی در رمان خون‌آشام ساسکس رخ می‌دهد، زمانی که می‌گوید: «فرد نظریه‌های موقت می‌سازد و سپس منتظر می‌ماند تا زمان دانش کامل‌تر فرا برسد تا منفجر شود.»

در ابتدا، هولمز به تجزیه و تحلیل لوازم التحریری می‌پردازد که پادشاه یادداشت را روی آن نوشته بود. بدیهی است که گران است. هولمز به دلیل ساختار جمله، تصمیم می‌گیرد که نویسنده باید آلمانی باشد.

هولمز با خواندن جمله‌ی «این روایت از شما را از همه جا دریافت کرده‌ایم»، اعلام می‌کند که فقط «آلمانی‌ها هستند که نسبت به افعال خود بی‌ادب هستند.» وقتی حروف Eg، P و Gt را در بافت کاغذ یادداشت می‌بیند، هولمز استنباط می‌کند که Gt مخفف Gesellschaft است که به معنای یک شرکت در زبان آلمانی است. P بعدی برای Papier است. سپس با مراجعه به فرهنگ لغت قاره‌ای خود متوجه می‌شود که Eg به معنای Egria، بخشی از بوهمیا است. هولمز با شنیدن صدای اسب‌ها در خیابان بیکر، از پنجره به بیرون نگاه می‌کند و متوجه می‌شود که مهمان نقابدارش با یک کالسکه و یک اسب بسیار گران‌قیمت از راه می‌رسد. «واتسون، اگر هیچ چیز دیگری نباشد، در این مورد پول وجود دارد.» سرانجام، در داستان چهارم، انجمن مو سرخ ها، هولمز دوباره در ابتدا با حقایق عجیبی روبرو می‌شود. چرا جابز ویلسون استخدام شده بود تا هر روز از ساعت ۱۰ صبح تا ۲ بعد از ظهر، دور از مغازه گروفروشی‌اش، تمام کلمات دایره‌المعارف بریتانیکا را کپی کند؟ ۴ پوند در هفته حقوق سخاوتمندانه‌ای برای چنین کار پست و حقیری است. و او فقط به خاطر موهای قرمز زیبایش این شغل را به دست آورد.

وقتی ویلسون یک روز جمعه به محل کار کپی خود می‌رسد، با دیدن یادداشتی با این مضمون که «انجمن مو قرمزها منحل شده است» ناراحت می‌شود. ویلسون که تمایلی به دست کشیدن از این درآمد آسان ندارد، با هولمز مشورت می‌کند.

هولمز از این شرایط غیرمعمول خوشحال می‌شود. او به ویلسون می‌گوید: «واقعاً حاضر نیستم پرونده شما را از دست بدهم.» بعداً به واتسون می‌گوید: «این یک مشکل کاملاً سه‌گانه است.» هولمز از ویلسون شنیده است که دستیارش، وینسنت اسپالدینگ، تا جایی که می‌تواند وقت خود را در زیرزمین مغازه گروفروشی می‌گذراند. هولمز با این استدلال که هدف از «ماموریت احمقانه» این است که به اسپالدینگ آزادی بیشتری در زیرزمین بدهد، نتیجه می‌گیرد که تونلی در حال حفر است. او از محل بازدید می‌کند و با عصایش به شدت به پیاده‌رو جلوی مغازه ضربه می‌زند. صدا به او می‌گوید که تونل به سمت دیگری می‌رود. وقتی او شهر و حومه را مشاهده می‌کند با یک بانک نزدیک، هولمز متوجه می‌شود چه اتفاقی افتاده است. برای تأیید نتیجه‌گیری خود، در می‌زند و اسپالدینگ پاسخ می‌دهد. در حالی که از او آدرس می‌پرسد، هولمز به زانوهای شلوار اسپالدینگ نگاه می‌کند. هولمز و پلیس با دیدن نشانه‌های کثیفی که انتظارش را داشت، عصر شنبه منتظر بودند تا وینسنت اسپالدینگ، معروف به جان کلی، چهارمین مرد باهوش لندن، به داخل گاوصندوق بانک تونل بزند. بیش از ۱۲۵ سال از ظهور شرلوک هولمز می‌گذرد. ​​این داستان‌ها هرگز از چاپ خارج نشده‌اند. از بین تمام دلایل این امر، شخصیت‌پردازی واضح هولمز از همه مهم‌تر است. استنتاج‌های درخشان او همچنان خوانندگان امروزی را شگفت‌زده و سرگرم می‌کند. آیا هولمز از این قدرت‌های استنتاجی شگفت‌انگیز برای حل جرایم استفاده کرد؟ البته که این کار را کرد.

این نوشته در مقالات ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *